برای رسیدن به شغل دلخواهم، ناچار شدم با شیطان درونم ملاقات کنم!

تا جایی که به یاد می آورم، پژوهش و کار در آزمایشگاه چیزی نبود که در سرنوشت خودم می‌دیدم.

زمان کودکی، تمام کارهایم از روی کنجکاوی بود. پشت سر هم سوال می‌ پرسیدم و هیچ وقت عقب نشینی نمی کردم و روش های دیگری برای ابراز وجود از طریق هنر پیدا می کردم. کلی کتاب درباره دایناسورها و آتش فشان ها می خواندم و طرح های احتمالی از زیردریایی های آینده می کشیدم. اغلب افراد بزرگسال اطرافم می پرسیدند: وقتی بزرگ شدی، می خواهی چه کاره شوی؟

به عنوان یک کودک ساده، هیچ دیدی نسبت به آینده نداشتم.

پس از اتمام مقطع کارشناسی کسب درآمد و تهیه مایحتاج خانه فشار بسیاری به من وارد می کرد. در تمامی این سالها دچار شک و تردید بودم.

این شک و تردید درست مثل یک گاو وحشی که روبرویش پارچه قرمز تکان می دهند دیوانه ام کرده بود. امتحانات را یکی پس از دیگری قبول می شدم، اما نمی دانستم که می خواهم چه کاره شوم. همیشه دوست داشتم بدانم که از خودم چه انتظاری دارم. شاید می توانستم در Google یا CERN مشغول به کار شوم، کسی چه می داند؟ پدرم همیشه می گفت رویاهای بزرگ داشته باش.

همه تفریحاتم را کنار گذاشتم و وارد دنیای ریاضیات و فیزیک شدم. نه اینکه از این کار لذت نبرده باشم، اما احساس می کردم که درگیر شدن امتحانات، جنبه خوشی زندگی کم‌کم از بین رفت (با این حال نتایج مطلوب نبودند). آیا فیزیک چیزی بود که من میخواستم به آن برسم؟ آیا از پس این محاسبات سنگین بر می آمدم؟

دیگر زیاد مطمئن نبودم که می توانم واحدهای دانشگاهم را پاس کنم یا نه. با این وجود، برای اینکه بفهمم به چه چیزی علاقه دارم از جان مایه گذاشتم و عرق ریختم. در این میان، علوم مواد توجه من را جلب کرد چون کمی چاشنی شیمی و خلاقیت داشت.

اما الان دیگر به آخر خط نزدیک می شدم ولی هیچ تصویری از کاری که می خواستم پس از فارغ التحصیلی انجام دهم، نداشتم.

خیلی اتفاقی از مقابل دانشکده ام عبور می کردم که بروشورهای تبلیغاتی دوره کارشناسی ارشد رشته شیمی در یکی از کشورهای اروپایی به چشمم خورد – موضوعی که زمانی به آن علاقمند بودم. این مسیر انحرافی با آینده من قمار می‌ کرد، چون هیچ تضمینی وجود نداشت که بتوانم این بورسیه را بگیرم. هیچ وقت به این فکر نمی کردم که بتوانم موقعیت بزرگی داشته باشم. اگر می توانستم این بورسیه را بدست بیاورم، هر چیزی و هر فکری که برایم سرگرم کننده بود را رها میکردم – پس از این همه سال، چه چیزی را از دست می دادم؟ قبلا هم قسمتی از خودم را از دست داده بودم – من خوشحال. از قضا توانستم این بورسیه را بدست بیاورم. از آن به بعد، با خود گفتم به محض این که وارد اروپا شدم باید تمام وقتم را به مطالعه اختصاص دهم.

شاید زندگی در اروپا باعث می شد که در انتخاب های روزانه بیشتری داشته باشم و در یک کلام استقلال در زندگی را یاد بگیرم. اما این صدای درونی را خاموش کردم و ترجیح دادم که اصلا به آن فکر نکنم. همه تفریحات را تعطیل کردم. چه کسی وقتی بزرگ می شود، دیگر دنبال تفریح است؟ هنوز هم خودم را متقاعد میکردم باید یک پژوهشگر شوم و ارزش های فردی خود را به خودم ثابت کنم. با گذشت دو سال، سرسخت تر، عمل گراتر و انعطاف پذیرتر شدم. خودآگاهی بیشتری پیدا کردم، اما هنوز هم نسبت به اینکه برنامه بعدی‌ ام چیست اندکی تردید داشتم. آیا می توانم به عنوان یک پژوهشگر زندگی کنم؟ آیا می توانم با تمامی حاشیه های کار یک پژوهشگر کنار بیایم؟ در مقطع دکتری بود که متوجه شدم می بایست سوالاتم را به سمتی دیگر هدایت کنم – به سمت خودم.

آیا این همان چیزی بود که من میخواستم؟ آیا مهارت هایم اهمیت داشتند؟ می خواستم چگونه از من یاد شود؟

طی انجام پایان نامه دکتری به من اثبات شد که پژوهشگر بودن کار کسالت باری است. برایم زیاد مهم نبود که تمام آخر هفته ها کار علمی انجام دهم و آخر شبها را در آزمایشگاه سر کنم. اما ندای درونم – که کاملا به آن بی اعتنا بودم – زیادتر می شد. چون درصدد بودم که رشد کنم، این صدا را نادیده می گرفتم.

و به یکی از افسردگی های روانی که دانشجویان مقطع دکتری از آن یاد می کردند، مبتلا شدم. آیا این همه تلاش ارزشش را داشت؟

از آن زمان به بعد علم را طور دیگری دنبال کردم و به جهان از پنجره دیگری نگاه کردم. یکی از افرادی که از زمان دانشگاه می شناختم تصمیم گرفته بود که شغل پژوهشگری را کنار بگذارد و وقت خود را به اطلاع رسانی علمی (معرفی مسائل علمی به افراد غیر متخصص) به عنوان یک رشته اختصاص دهد. حال این اطلاع رسانی علمی چیست؟ در مقایسه با محدودیت های بسیاری که دانشمندان سعی می‌کنند برای خودشان قائل شوند که این کار یا آن کار را نکن، این رشته علمی هیچ مرزی ندارد.

دیگر دوست داشتم شنیده شوم و میخواستم علم نه فقط برای پژوهشگران بلکه برای عموم مردم اهمیت داشته باشد . اینجا بود که با تردیدها و ترس هایم روبرو شدم و شیطان درون خود را با آغوش باز پذیرفتم. باید با پیامدهای خلاقیت روبرو می شدم – چیزی که همیشه جای خالی اش را حس می کردم و از وقتی که تلاش میکردم با بزرگسالی روبرو شوم آن را رها کرده بودم.

سفر من در اطلاع رسانی علمی از همین نطقه آغاز شد. ضمن اینکه علم و دانش را دنبال می‌کردم، امکان بازگشت به علایق خود را نیز بررسی کردم. درنتیجه پذیرفتم که باید هر دو جهان را داشته باشم، هم دنیای عقلانی و هم دنیای احساسی. یک دوره آنلاین نگارش متون علمی را گذراندم و از آن به بعد حین اتمام دوره دکتری خود به صورت آزاد به عنوان مدیر ویراستاری مشغول به کار هستم. پس از آن، به عنوان تولیدکننده محتوا ادامه دادم و تلاش کردم با تلفیق هنر و علم در قالب داستان‌گویی یک سرگرمی داشته باشم. کار آسانی نبود و ممکن بود دچار مشکلات زیادی شوم. اما در انتها، بعد از تمام کارهایی که گفتم و انجام دادم، آزادی حرکت در این مسیر بسیار گرانبها بود.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *