درس هایی که از انجام پایان نامه دکتری آموختم

هفته پیش آخرین اصلاح پایان نامه خود را انجام دادم و از آن پرینت گرفتم. این هفته آن را به استاد راهنما تحویل دادم. همه آن چه که باید طی دو ماه تا فارغ التحصیلی خود از دانشگاه انجام دهم آمادگی برای جلسه دفاع خواهد بود. الان زمان خوبی است که به دو سال گذشته نگاهی بیندازم. آخرین کاری که در مقطع دکتری می بایست انجام می دادم – انجام پایان نامه – را به اتمام رسانده ام و اکنون آماده ام زندگی در موقعیت بعدی – شغل دلخواهم – را ادامه دهم.

من توانستم طی تقریبا یک سال گذشته انجام پایان نامه ام را به صورتی آهسته به اتمام برسانم. در حالی که این مدت زمان کمی طولانی به نظر می رسد، در این بازه زمانی هر روز صبح قبل از خروج از خانه نیم ساعت مشغول انجام پایان نامه بودم. حجم پایان نامه ام زیاد نبود ولی باید اعتراف کرد که انجام پایان نامه آن هم روزی فقط نیم ساعت – طی بیش از یک سال – فرآیندی طولانی و فرسایشی است.

همه چیز در فروردین ماه تغییر کرد. اول از همه، برای مدتی آخرین پروژه ام نزدیک به اتمام بود و این آخرین کاری بود که می بایست قبل از جلسه دفاع انجام می دادم. موقعیت شغلی به عنوان محقق پست دکتری به من پیشنهاد شده بود. توافق بر این بود که از مهر ماه کار خود را آغاز کنم و واضح بود که قبل از این زمان می بایست از پایان نامه ام دفاع کنم. ناگهان انجام پایان نامه از انتهای لیست اولویت هایم به – تقریبا – ابتدای آن منتقل شد.

طی ۶ هفته آتی می بایست آخرین پیش نویس پایان نامه ام را آماده کرده، بازخورد آن را از استاد راهنما دریافت نموده و اصلاح پایان نامه را به اتمام می رساندم. برنامه ریزی که انجام داده بودم بسیار فشرده بود (هفته آخر کاری جز انجام پایان نامه نداشتم)، اما این برنامه ریزی اذیتم نمی کرد و نیازی نبود شبها تا آخر وقت کار کنم. اصلا امکان پذیر نبود که از این بهتر برنامه ریزی کنم.

چرا اینها را به شما می گویم؟ چون تمام فرآیند انجام پایان نامه – و به خصوص هفته آخر آن – به من کمک کرد تا سه نکته را دریابم. از نوشتن لذت می برم (این نکته را قبلا هم می دانستم)، در آن استعداد دارم و می دانم که در آن استعداد دارم.

نیازی به نبوغ نیست برای این که کسی بداند از نوشتن لذت می برد. اما فهمیدن این نکته که شخصی در نوشتن استعداد دارد، دشوار است. فهمیدن این نکته برای من زمانی اتفاق افتاد که آخرین بازخورد را از استاد راهنمایم دریافت کردم.

همانطور که قبلا گفتم، برنامه ریزی که انجام داده بودم بسیار فشرده بود. استاد راهنمایم برای خواندن دوباره پایان نامه ام وقت نداشت. او یک بار تمام پایان نامه ام را خوانده بود (اگر چه من هم نمی توانم او را سرزنش کنم، چون من هم به او وقتی برای مرور دوباره پایان نامه ام ندادم). از او درباره پایان نامه ام قبلا بازخوردی دریافت کرده بودم و البته او خواستار چند تغییر در پایان نامه ام بود. باید به پژوهشم ساختار بهتری می دادم و انگیزه ام از آن چه که انجام داده بودم را بهتر توضیح می دادم – چنین تغییراتی. اعمال این تغییرات خیلی آسان بود!

باید قبول می کردم که در نگاه اول انجام پایان نامه ام نیاز به کار زیادی نداشت. پایان نامه ام بر اساس دو مقاله ای که به همراه استاد راهنما – و دو تن از محققین پست دکتری – نوشته بودم، بنا شده بود. بنابراین پیوستن آنها به این پژوهش هم به عنوان یک سوال مطرح می شد. کار بیشتر بر روی ادبیات تحقیق و ارتباط مقدمه پایان نامه با نتیجه گیری آن از جمله کارهایی بود که می بایست انجام می شد. موانع زیادی برای انجام این کارها وجود داشت که خوشبختانه با آنها مواجه نشدم. ایده ای که برای انجام تمامی این کارها داشتم، نوشتن بود و نوشتن و بیش از این کار دیگری نداشتم. خطور این ایده به ذهنم برایم ثابت کرد که نویسنده خوبی هستم.

نویسنده خوب بودن یک چیز است و احساس تردید نسبت به خود چیزی دیگر. هنگامی که آخرین پیش نویس را برای استاد راهنمایم ارسال کردم، نگرانی های خودم را داشتم. اگر او متوجه می شد که اشتباه بزرگی در نتیجه گیری پایان نامه خود مرتکب شده ام، چه اتفاقی می افتاد؟ یا به این نتیجه می رسید که می بایست یه فصل به پایان نامه ام اضافه کنم؟ یا ساختار کل پایان نامه ام را تغییر دهم؟ اما همه این نگرانی ها باعث نشد که کار خود را متوقف کنم. هنگامی که بازخورد را از استاد راهنما دریافت کردم متوجه شدم که فقط با یک بازخورد می توان فهمید که پایان نامه خوبی به رشته تحریر در آمده است.

به این نکته واقفم که کمی هم خوش شانس بودم. بسیاری از افراد نوشتن را امری چالش برانگیز تلقی می کنند- گاهی اوقات این امر برای من هم صادق است. حال که از استعدادهایم در نوشتن آگاه گشته ام، می بایست به نحو احسن آنها را به کار برم و به همین دلیل اکنون در حال استخراج مقاله از پایان نامه خود هستم.

اگر فرصتی پیدا کردم حتما کتابی می نویسم و آن را به چاپ می رسانم و اگر متوجه شدم که شغل آکادمیک برایم مناسب نیست، می دانم که می بایست به شغلی رو آورم که در آن درگیر نوشتن باشم.

هدفم در هفته ها و ماه های آتی کاملا مشخص است، فقط باید بنویسم. و بهترین راه برای مرتب سازی ایده های زیادی که دارم نوشتن است و نوشتن و نوشتن.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *